به نام خدا<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سلام

یک گله بزرگ دارم از خودم و از همه آدمایی که خودشون رو خیلی کار درست میدونند و فکر میکنند عاشق طبیعتند اما بی تفاوت از کنار موجودات اطرافشون میگذرند..البته درکنار اینها آدمهایی هم هستند که مثل "سهراب" برای اجسام غیر زنده دور و برشون احترام قائلند  .اما اینقدر کمند که به چشم نمیان.

حالا چرا گله ! چون ماها کاری انجام داده ایم که به قانون زمین برخورده

فکر می کنید چرا یک آفتی که تا چند وقت پیش در اکوسیستم طبیعیش داشته زندکیشو می کرده حالا بر علیه ما آدما بخواد شورش کنه و دست به طغیان بزنه ؟

یا  چرا هر ساله میلیونها دلار هزینه می شه که سمی را اونقدر تولید کنند

 تا جلوی طغیان آفات وبیماریها گرفته بشه؟

تا شاید لااقل  محصولاتی که با رنج فراوان بدست اومده را از دست ندیم.!

سیکل (ساخت آفت کش مصرف بی رویه آن- مقاومت آفت) برای سموم یکی پس از دیگری تکرار میشه  اما .....

                 ***

فکر بی خیال شدن سموم شیمیایی را یک گیاهپزشک نباید به ذهن خودش راه بده اما فقط وفقط هم نباید دنبال مبارزه شیمیایی باشه

الحمدالله مردم ما جزء باهوشترین مردم جهانند

 

چرا ما نباید دنبال یک فکر جدید یک ایده جدید ویک راه مسالمت آمیز برای کنار اومدن باآفات وبیماریها باشیم.

اصلا چرا کشت وکشتار

بیاییم مواضع خودمون را مشخص کنیم مواضع اونها رو هم در نظر بگیریم آفات رو میگم .

اگر ما ها که خودمون را صاحب عقل و شعور می دونیم قوانین زندگی اونها را له نکنیم و جدی بگیریم حتما به مسالمت می رسیم وگرنه مادرشون طبیعت وپدرشون زمین حتما انتقام اونها را از ما می گیرند.

باید یک صلح نامه با آفات وبیماریها ببندیم.صلح نامه ای که در اون سهم هرکسی از زندگی مشخص باشه .حرفهام ممکن خنده دار ومزحک به نظر برسه اما اینها رو به حساب اینکه  ماها انسانیم واین ادعا را داریم که هر کاری رو بخواهیم می تونیم انجام بدیم می گم. این رو هم خوب می دونم که بعضی از ما آدمها حقوق همدیگرو هم نا دیده می گیریم چه برسه....

.گاهی وقتها لازمه که درباره بعضی چیزها کمی تامل کنیم.

.مثلا به آيه:يا ايها الانسان ما غرك بربك الكريم( 6 انفطار)

               ای انسان غافل چه باعث شد که به خدای کریم خود مغرور گشتی

ویا اشعار سهراب:

                 من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

                                                                  حرفی از جنس زمان نشنیدم

                      هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

                                             کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

                       هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

 

*یاد من باشد هر چه پروانه می افتد در آب

                                                             زود از آب درآرم.

یاد من باشد

                      کاری نکنم که به قانون زمین برخورد.

 

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

چه اهمیتدارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت

 

 

مردمان رادیدم

شهرها را دیدم

دشت ها را  کوها را دیدم

آب را دیدم خاک را دیدم

نور وظلمت را دیدم

و گیاهان را در نور وگیاهان را در ظلمت دیدم

جانورها را در نور جانورها را در ظلمت دیدم

وبشرها را در نور و بشر را در ظلمت دیدم

 

صبح ها نان وپنیرک بخوریم

وبکاریم نهالی سر هر پیچ کلام

ونخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند

ونخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد

وبدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت 

واگرخنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت 

 واگر مرگ نبود دست ما پی چیزی می گشت

 

 

ونترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

 

 چشمها را باید شست

جور دیگر باید دید

/ 0 نظر / 12 بازدید